من به دنيا آورده شده ام تا ...


منزل
تماس
 

۱۳٩٠/۸/٥

 

تفال

 

آنان که خاک را به نظر کیمیاکنند   آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی   باشد که از خزانه غیبم دوا کنند
معشوق چون نقاب ز رخ در نمی‌کشد   هر کس حکایتی به تصور چرا کنند
چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست   آن به که کار خود به عنایت رها کنند
بی معرفت مباش که در من یزید عشق   اهل نظر معامله با آشنا کنند
حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود   تا آن زمان که پرده برافتد چه‌ها کنند
گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار   صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند
می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب   بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
پیراهنی که آید از او بوی یوسفم   ترسم برادران غیورش قبا کنند
بگذر به کوی میکده تا زمره حضور   اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند
پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان   خیر نهان برای رضای خدا کنند
حافظ دوام وصل میسر نمی‌شود   شاهان کم التفات به حال گدا کنند

 
 

سعید طبسی : ٤:٤٥ ‎ب.ظ

 

۱۳٩٠/٧/۱۳

 

بیت المال ....

 

 

گردان پشت میدون مین رسیده و زمین گیر شده بود. چند نفر رفتند معبر باز کنند. او هم رفت، 15 ساله بود. چند قدم که رفت، برگشت. یعنی ترسیده؟! خب! ترس هم داشت! او اما، پوتین هایش را به یکی از بچه ها داد و گفت؛ تازه از گردان گرفتم، حیفه! بیت الماله!... پابرهنه رفت!... راستی 3هزار میلیارد تومن چندتا پوتین میشه؟!

 
 

سعید طبسی : ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ

 

۱۳٩٠/٦/٢٧

 

هرچه هست از اوست

 

 

 

قُلِ اللَّهُمَّ مَالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَن تَشَاء وَتَنزِعُ الْمُلْکَ مِمَّن تَشَاء وَتُعِزُّ مَن تَشَاء وَتُذِلُّ مَن تَشَاء بِیَدِکَ الْخَیْرُ إِنَّکَ عَلَىَ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ

سوره مبارکه آل عمران

آیه شریفه 26

 

 

 

 
 

سعید طبسی : ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ

 

۱۳٩٠/٦/٢٦

 

تقدیم به عزیزترین حس زندگیم .... همسرم

 

برام هیچ حسی شبیه تو نیست

کنار تو درگیر آرامشم

همین از تمام جهان کافیه

همین که کنارت نفس میکشم

برام هیچ حسی شبیه تو نیست

تو پایان هر جست و جوی منی

تماشای تو عین آرامشه

تو زیباترین آرزوی منی

منو از این عذاب رها نمی کنی

کنارمی به من نگا نمی کنی

تمام قلب تو به من نمیرسه

همین که فکرمی برای من بسه

از این عادت با تو بودن هنوز

ببین لحظه لحظم کنارت خوشه

همین عادت با تو بودن یه روز

اگه بی تو باشم منو میکشه

یه وقتایی انقدر حالم بده

که میپرسم از هر کسی حالتو

یه روزایی حس میکنم پشت من

همه شهر میگرده دنبال تو

منو از این عذاب رها نمی کنی

کنارمی به من نگا نمی کنی

تمام قلب تو به من نمیرسه

همین که فکرمی برای من بسه

ترانه سرا : روزبه بمانی

 

تولدت مبارک

 
 

سعید طبسی : ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ

 

۱۳٩٠/٦/٢٢

 

دل نوشته دختر با پدر

 


دل نوشته دختر شهید محمد اصغریخواه با ....

راستی آن روز یادت هست؟ آخرین روزی که از کنارم می رفتی؟ روزی که توان جدا شدن از همدیگر را نداشتیم؟ گویی نیرویی قلبهامان را به هم گره زده بود. نمی دانم آن روز حال عجیبی داشتم گرچه کوچک بودم اما هنوز آن بی قراری ها یادم هست. هنوز هم اشک های ملتمسانه و کودکانه ام را به یاد دارم، هنوز هم غربت رفتنت به خاطرم مانده است.

چه سخت بود آن لحظات، و چه سنگین می گذشت آن دقایق آخر.
براستی مرا توان جدا شدن از آغوشت نبود، گویی کسی برای همیشه گرمای آغوشت را از من گرفت و تا ابد شنیدن صدای قلب تو را از من دریغ می کند.
انگار تمام وجودم را از من جدا می کنند، نمی دانم شاید می دانستم که آخرین بار خواهد بود که نازهای شیرینم را خریدارخواهی بود؟ به چشمانت که می نگریستم گویی با من سخن می گفتند و آنها نیز توان جدایی نداشتند.

در چشمان تو اشک موج می زد و عاقبت این اشک ها بغض نشکفته ام را شکوفا نمودند. هر قطره اشکی که می ریختم دردی بر غربتم می افزود.
 
من و تو چشم در چشمان هم و در آغوش هم می گریستیم، درون هر دویمان غوغایی بود، و مادر فقط نگاهمان می کرد و بغض در گلویش را به سختی فرو می برد، آغوش می گشود که دوباره برگردم اما مگر می شد، ولی تو باید می رفتی تا چگونه رفتن را به همگان بیاموزی، باید می رفتی چرا که فرشتگان مهیای آمدنت شده بودند بالاخره مرا به سختی از آغوشت جدا ساختی به مادر سپردی. گویی روحم را از کالبدم جدا می کردی!

راستی یادت هست به مادر گفتی خداحافظ می روم اما انتظار نداشته باش که برگردم و پشتم را نگاه کنم زیرا اشکهایش اراده ام را سست و پاهایم را بی رمق خواهد کرد، تو می رفتی و من تا ته کوچه رفتنت را می نگریستم و اشک از چشمانم آرام آرام بر گونه های کوچکم می ریخت، گویی تمام وجودم را با خود می بردی، انگار تمام آرزوهایم به پایان رسیده است.
خود را سخت به سینه مادر می فشردم تا شاید دردم التیام یابد و تو لحظه به لحظه از من دور ودورتر می شدی و من لحظه به لحظه به غربت و تنهایی نزدیک و نزدیکتر، آنقدر دور شدی که انتهای کوچه دیگر ندیدمت و یک بار هم برنگشتی. وقتی رفتنت را باور کردم گویی این ابیات را در وجودم زمزمه می کرد:

 می گفت شبی به خانه برمی گردم     با سبز ترین نشانه بر میگردم
 می گفت، ولی دلم گواهی می داد     یک روز به روی شانه بر میگردد

رفتی و تو را برای همیشه به خدا سپردم نازنین.

آرام باش، نگران نباش؛ من دیگر به تنهایی خو گرفته ام. من هم دیگر با شادی های کودکانه وداع کرده ام و بهار آرزوها را به فراموشی سپرده‌ام.

آسوده باش و با فرشتگان مهربانی کن، من از خدا برایت شادی و آرامش روح را می طلبم.

*دخترت سوده. سال ۱۳۷۸

××××××××××

برگرفته از سایت تابناک

 

 
 

سعید طبسی : ٩:۳٢ ‎ق.ظ

 

۱۳٩٠/٦/٢۱

 

دلم گرفته است

 

به نام خدایی که از رگ گردن نزدیکتر است ...

به نام او که چون می خوانمش اجابت می کند مرا ...

با تمام بدی و دوری ام ....

خدایم با نام حضرتت آغاز می کنم این دل نوشته های غم آلود را ....

این وبلاگ از زمان تولدش در سال 81 سنگ صبورم بوده ....

در تمام فراز و فرود های این سالها ....

و این .... ها مدتهاست رفیق کلام قلمم شده اند در این خلوتگاه دلم ....

خدایم ....

به تو می گویم و برای تو می نویسم آنچه را این روزها بر من و این دل ویران گذشته است ....

برای تو می نویسم و می دانم که تو بازهم  اجابت می کنی دلم را ....

مهربانم ....

تو خود شاهدی و آگاهی از نیت و انگیزه هر عملم و رفتارم ....

من پاک و معصوم نیستم .... به بدی خود اعتراف کرده و می کنم ....

مهربانم .... ای خطاپوش ترین دوست ....

خطاهایم را تو آگاهی و پوشاندی و ....

اگر در لحظه های انتظار کشنده آهی کشیدم و نگاهی را به پایین دوختم ...

اگر ظلمی کردم به خودم و به تو و به بندگان تو ....

تو شاهد بودی و هستی ...

مهربانم ....

می پنداشتم که رای توست که گاهی سنگ صبور شوم و ....

دلم گرفته مهربان ....

دلم شکسته ای کریم ...

بازهم شکست ....

اولین بار نیست و آخرین آن هم نخواهد بود ...

کاش برای تو بود ...

که نیست ...

خدایم ....

اعتراف می کنم راه را بیراهه رفته ام ....

اعتراف می کنم نشانه ها را نادیده گرفتم و خود را به کوری زدم ...

راه را نشانم دادی و آگاهم کردی ...

خود را به گنگی زدم و در این باطلاق بیشتر دست و پا زدم ...

و فرو رفتم ....

بیشتر و بیشتر ....

این شکستن امروز نتیجه ندانم کاری دیروز است ....

اگر امروز آماج اتهام هایی ناجوانمردانه شدم ....

به خاطر دیروزهایی است که پشت به تو کردم ....

مهربان ....

دل اگر جای تو نباشد کلام واژگون می شود و آوار می شود بر سر ....

و من امروز زیر این آوارم ....

خدایم ....

روی بیرون آمدن از زیر این آوار ندارم ....

خیلی جسارت کردم و به خود اجازه دادم این واژه ها را برانم ...

اما یقین دارم که همه از توست ....

هم درد تویی هم درمان ....

مرا به خود وامگذار ....

یا رب ...

یا رب ....

یا رب ....

 
 

سعید طبسی : ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ

 

۱۳٩٠/٦/۱٩

 

لحظه ی دیدار نزدیک است ؟؟؟ !!!

 

 نه نفسهای غریب کاروانی خسته و گمراه
مانده دشت بیکران خلوت و خاموش
زیر بارانی که ساعتهاست می بارد
در شب دیوانه ی غمگین
که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد
در شب دیوانه ی غمگین
مانده دشت بیکران در زیر باران ، آهن ، ساعتهاست
همچنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر
نه صدای پای اسب رهزنی تنها
نه صفیر باد ولگردی
نه چراغ چشم گرگی پیر
لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام، مستم
باز می لرزد، دلم، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ
های، نپریشی صفای زلفکم را، دست
و آبرویم را نریزی، دل
ای نخورده مست
لحظه‌ی دیدار نزدیک است

 
 

سعید طبسی : ۸:۳۸ ‎ق.ظ

 

۱۳٩٠/٥/۱٧

 

کاش با هم متحد بودیم

 

یه روز یه ترکه و یه رشتیه و یه لر .....

یه روز یه ترکه
اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.. ؛
خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛
یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد
جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد،
فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو
برای اینکه ما یه روزی تو این مملکت آزاد زندگی کنیم.


یه روز یه رشتیه
اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛
برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلقه تلاش کرد،
برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛
اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد.


یه روز یه لره بود
کریم خان زند
ساده زیست ، نیک سیرت و عدالت پرور بود و تا ممکن می شد از شدت عمل احتراز می کرد.

یه روز ما همه با هم بودیم.. ،
ترک و رشتی و لر و اصفهانی و
تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند
و قفل دوستی ما رو شکستند .. ؛


حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم،
به همدیگه می خندیم،؟!!!
و اینجوری شادیم !!!!.. ؛
این از فرهنگ ایرونی به دور است. آخه این نسل جدید نسل قابل اطمینان و متفاوتی هستند پس با هم بخندیم نه به همدیگه.

 
 

سعید طبسی : ۸:٠٥ ‎ق.ظ

 

۱۳٩٠/٥/۱٢

 

برای این روزها

 

خدایم سلام

سفره میهمانی تو پهن شده باز

اما بوی عطر نوازشت به مشام نمی رسد

مهربانی تو مهربان کم رنگ شده پشت خشم ما نامهربانان

خدایم

ای مهربان

آفتاب سوزان تابستان که باید باشد و اگر نبود باید تردید می داشتیم به این روزها

مثل شلاقی می کوبد بر سر ما پرتوهای خود را

چرا دیگر خورشید هم که روزگار کودکی عاشقانه دوستش داشتم نامهربانی می کند

یادم هست صبح زود که از خواب بیدار می شدم تا درخشش خورشید چه بی تاب بودم

بی تاب بودم تا زندگی کنم

بی تاب بودم تا بزرگ شوم

از کی بزرگ شدم؟

یادم نیست؟

یادش به خیر ماه رمضان های کودکی

بعد از افطار و خوردن شله زرد

جلسات قرآن مسجد پنجتن

شیطنت های کودکانه و بعد هم فوتبال و تاول های پاهای خسته

خدایا چه شد

نمی خواهم باور کنم این روزهای کسل کننده بی روح را

این تداوم بی حالی و معصیت و دوری را

خدایم تو را می خواهم

در تمام آن روزها تو بودی کنارم خیلی نزدیک

نیستی خدایم

نیستی

من با این ته مانده جانم زور میزنم تا بیابم تو را

تا کمی احساست می کنم در درونم در کنارم

آوار گناه می میراند دل شکسته ام را

یا رب

چرا ما را رها کردی به حال خود

یا رب

من بدم , قبول

ای خدا خوبی تو کجاست

نا امید شده ای از من و ما

مگر گناه تجلی آنچه تو نیستی نیست؟

مگر نا امیدی گناه نیست؟

چرا از ما قطع امید کرده ای؟

خدایم

مهربانم

معبودم

خدای رمضان

ای میزبان بزرگوار و با گذشت

بگذر از خطای من و ما

خدایم

من کودنم و نمی توانم اشارات تو را درک کنم

خدایم

خبری رک می خواهم تا بفهمم

دلم دارت می سوزد ازاین همه ظلم

دلم دارد می سوزد از اینکه این همه ناتوانم

دلم دارد می سوزد که نمی توانم هیچ انجام بدهم و فقط ببینم و بشنوم و بسوزم

ای مهربان

خسته شدم بس که دعای فرج کردم و با گناهم خراب کردم همه چیز را

خسته شدم بس که سیاه کردم پرونده اعمال خویش را

خدایا پیر شدم

دلم مرده است

اینها آخرین های من است

مگر تو لطفی کنی

خدایا اینجا نوشتم تا دلم را فریاد زده باشم

خدایا به عزت و جلالت قسمت میدهم

نا امیدم نکن

ای مهربان

ای مهربان

ای مهربان

 
 

سعید طبسی : ٩:٥٥ ‎ق.ظ

 

۱۳٩٠/٥/۱

 

نقلی آموزنده

 

ما کمتر از الاغ نیستیم

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.
مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما ... الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد. روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...
مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم،
اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند
و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود!

 
 

سعید طبسی : ٩:٥۸ ‎ق.ظ

 

 
سعید طبسی



نویسندگان
سعید طبسی


آرشیو وبلاگ
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اسفند ۸۸
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸٧
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
دی ۸٤

لینک دوستان
صفيه
هفت سنگ
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار جهان
اخبار فاوا
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]